خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دروغ در مورد مجموعه – توانایی بالاسریها – میانگین درآمد اعضاء – سابقه کار شرکت و …. . مجموعه ما بهترین و اصولی ترین مجوعه است – به بالاسری من از دانشگاه کالیفرنیا دکترای افتخاری نتورک مارکتینگ اهداء شده است – درآمد هفته ای ۱۰۰۰ دلار برای من ثابت شده است – شرکت x پس از ماکروسافت دومین شرکت ثروتمند جهان است – تا یک ماه دیگر سقف میزنم ووو !

دوستی کل موجودی درون جیبش به ۱۰۰۰۰۰ تومان نمی رسد . برای ورودی گرفتن ادعا میکند درآمد هفتگی اش چندین هزار دلار است . دوستی دیگر اتومبیلی را با کمترین پیش قسط لیزینگ میکند و عنوان می کند این اتومبیل پورسانت هفته گذشته من است . و متاسفانه بالاسریها با اینکه شاهد این فاجعه هستند ساکت میمانند چرا که خودشان هم چنین شرایطی دارند .

براستی برای موفقیت در موثرترین زنجیره فروش باید از دروغ استفاده کنیم ؟

وقتی که در رسانه ها نام شرکتی را می برند و به صراحت می نویسند که فعالیت این شرکت در ایران غیر قانونی است آیا لازم است برای جذب مشتری با بکار گرفتن نامی دیگر او را متقاعد کنیم که آن شرکت – شرکت ما نیست ؟ آیا راهی وجود ندارد که بدون گفتن دروغ دوست خود را برای همکاری متقاعد کنیم ؟

 

فکر میکنید اگر پس از فرضا ۴ ماه کار در یک نتورک بجای درآمد چند هزار دلاری مجبور باشیم دروغ چند هزار دلاری بگوئیم آینده ای برای ما در آن نتورک وجود داشته باشد ؟

 

ما وارد نتورک شده ایم برای اینکه درآمدی ایده آل داشته باشیم تا بتوانیم آینده ای درخشان را برای خود تضمین کنیم نه اینکه با گفتن دروغ و اغراق کردن در بازدهی بیزنسمان فقط این ذهنیت را به اطرافیان خود بدهیم که ما افراد موفقی هستیم با درآمدی عالی و فقط از کلاس گذاشتن برای آنان لذت ببریم . لذتی که فقط تا زمانی که دروغ ما نزد آنها فاش نشده است ماندگار خواهد بود .

 

حالا تصور کنید شما برای پیش برد مجموعه خود به توصیه بالا سری و یا بدون مشورت با او به گونه ای برنامه ریزی می کنید که با وجودی که تعادلتان ۱۰ است این تصور را در مجموعه ایجاد کنید که مجموعه ای با تعادل ۲۵۰ تشکیل داده اید . خوب فکر میکنید تا چه زمانی میتوانید زیرمجموعه های خود را فریب دهید و زمانی که برحسب اتفاق یکی از افراد زیرمجموعه genealogy شما را برای مثال از درون genealogy بالاسریتان ببیند و یا با جویا شدن دیگر شاخه های شما متوجه وضعیت واقعی مجموعه شما شود به راستی چه اتفاقی برای شخصیت و آبروی شما خواهد افتاد و آیا امیدی وجود دارد که پس از افشای حقیقت مجموعه شما به رشد خود ادامه دهد ؟ آیا با این تصور که دیگران نخواهند فهمید دست به چنین ریسکی میزنید ؟

 

این مساله باعث آزار است اگر بگویم اکثر لیدرها به همین دلیل است که یا به کلی تعادل خود را به کسی نمیگویند و یا حداقل genealogy خود را به دیگران نشان نمی دهند و متاسفانه این کار به شکل یک اصل در مجموعه های به قول خودشان اصولی درآمده است و این درحالی است که اگر واقعا مجموعه ای قوی وجود داشته باشد دلیلی برای پنهان کردن آن وجود ندارد و اگر من واقعا افراد زیادی در مجموعه خود داشته باشم به نفع من است که این افراد را با هم روبرو کنم تا با تبادل اطلاعات بین آنها مجموعه ای قوی و قوی تر تشکیل دهم نه اینکه به زیرمجموعه های خود بگویم این جزو اصول کار است که شما را با دیگر اعضاء زیرمجموعه ام روبرو نمی کنم !!! .

 

وقتی که ما کار خود را با دروغی کوچک شروع کنیم برای آشکار نشدن آن دروغ مجبوریم آن دروغ کوچک را با دروغی بزرگتر استتار کنیم . برای روشنتر شدن مطلب چند مثال لازم به نظر میرسد :

 

فرض می کنیم که من مجوعه ای با تعادل ۱۰ دارم و به دیگران می گویم تعادل من ۲۵۰ است . حالا پس از یک ماه وقتی مجموعه ۱۰ نفری من ضعیف عمل کرده باشد شاید به این فکر بیفتم که به آنها بگویم شما خیلی ضعیف هستید شاخه های کراس لاین شما ( یعنی همان شاخه هایی که وجود خارجی ندارند ) بسیار خوب کار میکنند . ۱۰ نفر شما پس از یک ماه به ۱۳ نفر افزایش یافته ولی آن ۲۵۰ نفر هم اکنون ۱۷۰۰ نفر هستند . حالا اگر پس از یک سال من بخواهم با همین روش کار را ادامه دهم پس از این مدت باید ادعا کنم که تعادل من فرضا بیش از یک میلیون نفر است ! و چون نمیتوانم این ادعا را داشته باشم مسلما زیرمجموعه ها کم کم به دروغهای من شک خواهند کرد .

 

و یا فرض کنید که من ادعا کنم صاحب درآمد هفته ای ۲۰۰۰ دلار هستم . حالا پس از ۳ ماه اگر من با پای پیاده به جلسه پرزنت بروم آیا زیرمجموعه هایم این سوال را نمی کنند که پس چرا شما هنوز برای خود اتومبیلی نخریده است ؟

دروغ گفتن باعث از بین رفتن اعتماد بین اعضای تیم میشود. تا هنگامی که اعضای یک تیم به هم اعتماد نداشته باشند چطور می‌توان بین آنها یک رابطهٔ مؤثر و مثبت برقرار کرد؟

با دروغ گفتن اعتبار خود و صنعت نتورک مارکتینگ را به خطر خواهیم انداخت

 

منبع نامعلوم

 





IR گرامی

همانطور که اطلاع دارید ما همواره سعی‌ در ارائه‌ بهترین خدمات به شما هستیم. ما در نظر داریم که راه کاری مناسب در تجارت شما با استفاده از منابعی که  QNet  برای شما فراهم آورده است، ایجاد کنیم. چرا که ما بطور مداوم در حل ارتقا کارایی eStore و دفتر مجازی شما بود و اطمینان از اینکه سیستم عملکرد eStore شما در بهترین حالت ممکن باشد و تمامی‌ معاملات شما بصورت  سریع و روان انجام پذیرد. بدین منظر سرور ما در روزهای یکشنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۱ و یکشنبه ۳ آوریل ۲۰۱۱ در ساعت ۶:۰۰  الی‌ ۱۴:۰۰ به وقت رسمی هنگ کنگ ارتقا خواهند یافت.

لطفا توجه داشته باشید که در مدّت زمان ذکر شده فوق، شما امکان دسترسی‌ به eStore را نخواهید داشت. این اختلال در دو یکشنبه پیاپی به مدّت هشت ساعت خواهد بود. اگر چه این اختلال یک خرابی‌ نبود و صرفاً به منظر ارتقا بخش مهمی‌ از منابع انلاین شما می‌باشد.

از صبر و شکیبایی شما سپس گذاریم و پوزش ما را از وقفه ای که پیش آماده بپذیرید.

در خدمت شما،

QNet

سلام محراب خا ن

چند روز پیش برام ایمیل فرستادی، اول یکم تعجب کردم. ایمیل دوم هم بعد از ۳ روز به دستم رسید.

به وب سایت موج سوم سر زدم تمام مطالبشو خواندم.  آخه از شیر مرده چه انتظاری هست!

یه زمانی‌ شیری بودی واسه خودت همه‌جا حرف تو بود. یادمه وقتی‌ جزوه رو شروع کردم بالا سریم گفت اینو محراب نوشته. اولین مرتبه‌ی بود که اسمتو می‌‌شنیدم. وقتی‌ تو نتورک تجربم بیشتر شد فهمیدم شما (پدر نتورک ایران) هستی‌. خیلی‌ بهت احترام میذاشتم. آرزوم بود که شمارو از نزدیک ببینم.

کم کم من تو نتورک با تجربه شدم با مدیران کمپانی در ارتباط شدم. سالی‌ چند بار با آنها ملاقات می‌کردم و در جلسات آنها شرکت می‌کردم. این زمانی‌ بود که شما (محراب) از کمپانی به دلایلی کنار گذاشته شده بودید. همچنان تیم من در حال رشد بود. در یکی‌ از جلسات بعد از تمام شدن جلسه بایکی از مدیران صحبت میکردیم. اونجا صحبت‌هایی شد که با صحبتهای امروز شما مقایسه می‌کنم میبینم تناقض هایی وجود داره.

در وب سایت موج سوم گفت بودی در پاییز سال ۸۴ به دوبی‌ رفتی‌. و در اوایل سال ۸۵ متوجه یک سری از مشکلات شرکت شدی و فعالیت خودت رو به حالت تعلیق در آوردید.

نکته اینجاست وقتی‌ جو فابریکاس از کمپانی رفت، چون شما رابطه‌ی‌ خیلی‌ خوبی‌ با جو فابریکاس داشتید توسط ایشان شروع به برگزاری جلسات آموزشی‌ تحت عنوان «موج آینده» کردید. و یکی‌ از دلایلی که کمپانی جایگاه شما رو لغو کرد همین بود. یادم میاد اواخر سال ۸۵ شما یه فراخوانی داده بودی واسه جلسه «جو فابریکاس» در دوبی‌ و کمپانی اخطاری داده بود به این مضمون: چند وقتی‌ است که آقای جو فابریکاس از کمپانی جدا شده و دیگر هیچ مسئولیتی در کمپانی ندارد. و آنگونه که ما میدانیم آقای جو فابریکاس قصد برگزاری جلسه تحت عنوان نتورک مارکتینگ را دارند. کمپانی از تمامی لیدرهای خود تقاضا دارد که در این جلسه شرکت نکنند.

و شما با علم به این نکته اون جلسه رو برگزار کردید. این یکی‌ از دلایلی بود که جایگاه شما لغو شد، صد البته که دلیل دیگری هم بود. از جمله مخالفت شما با اعضای کمپانی.

به هر حال شما راه خودتون رو انتخاب کردید و هیچ کس نمی‌‌تونه بگه کار اشتباهی‌ کردید یا چرا این کارو انجام دادید. «یکی‌ می‌خواد یکی‌ نمیخواد»

افرادی هم موندن بستر رو ساختن و رشد کردن، با تمام مشکلاتی که بود، یه سبک جدیدی از روش انجام نتورک تحت شرایط موجود در ایران ساختند. افرادی که وارد کار میشوند دیگه جوگیر مارکتینگ نمیکنند اونها یه بیزنس حرفه‌ای رو شروع میکنند. دیگه بقال سر محل نمیاد خرید کنه.میان که واقعا نتورک کنند. اینه مشکلی‌ که تو ایران بود. نه چیز دیگه.

ولی‌ شما بعد از چند وقت برگشتی‌ و با همون سبک و روش قبل همه رو با یه چوب میزنی‌. اومدی میگی‌ مدیریت و ارسال محصولات به روش کوئستی اینه! میگی‌ کوئست هرمی‌ هست! اومدی توضیح میدی که موضع من اینه! پیشگیری قبل از دستگیری!

واقعا: آمدی جانم به قربانت ولی‌ حالا چرا؟ اونوقت که اکانت داشتی، اونوقت که بیزنس خودتو تو دوبی‌ را انداخته بودی و توی دوبی‌ سوار بالن همه رو از بالا نگاه میکردی. اون‌وقتی که زیر آبهای خلیج فارس تو دوبی‌ غواصی می‌‌کردی و حالشو می‌‌بردی! آنوقت که داشتی پول‌هایی که از همین کوئست هرمی‌ بدست آورد بودی رو تو کشورهای اروپایی خرج میکردی! چرا بفکرت نیفتاد مدیریت کوئستی چطوره؟ ارسال محصولات به روش کوئستی چطوره؟ چرا اونوقت موضع خودتو نسبت به کوئست مشخص نکردی؟ عزیز من «پدر نتورک ایران» تو که ادعا داشتی ۸۰% جمعیّت کوئست تو مجموعه شما است، چرا بعد از دستگیری شما توسط دولت ایران این‌چیزا به ذهنت خطور کرد؟ به قول خودت ۵ ماه طول کشید، در خدمت سربازان گمنام امام زمان بودیم.

نتورکرها شما رو به عنوان پدر نتورک ایران میدونند، این بهائی داره که شما باید بپردازید.

 

همه چیز در گذشته زمان روشن می‌شه، همه چیز.

 

موفق باشی‌

 

آیا این اواخر سازمان خودتان را بررسی کردید؟ چقدر مجموعه تان را میشناسید؟ آیا  5-6 سطح پایین تر افرادی  هستند که واقعا افراد مستعدی باشند و بتوانند تیمی را رهبری کنند، بدون آنکه شما آنها را هدایت کنید؟

عقابها یکجا رد قفس جمع نمی شوند. آنها را باید در فضای باز و تک تک بیابید. سازمان شما هر چه بزرگتر می شود پتانسیل بیشتری را ایجاد می کند. شروع قطع ارتباط شما با سازمانتان لحظه شروع از دست دادن پتانسیل سازمانتان است.

لیدر های واقعی فقط سطح اول مجموعه شان را نگاه نمی کنند. آنها زمانی که یک درخششی را از فاصله دور ببینند میفهمند که این می تواند یک الماس نتراشیده باشد که با کمی کار تبدیل به سنگی بسیار با ارزش شود.

برای همین با دقت سازمانتان را بررسی کنید و با چند نفر تماس بگیرید. افراد مستعد را پیدا کنید و با آنها ارتباط سازی کنید.

 

قدرت بینش

زمانی کسی گفته بود بهتر است به آیندۀ‌مان توجه کنیم. چون قرار است بقیۀ عمرمان را در آن بگذرانیم. این جمله برای اکثر مردم ممکن است کلماتی بیش نباشد. چون خودشان را در زمان حال گرفتار کردند. یا احتمالأ دربارۀ آینده رویاپردازی می‌کنند، ولی دست روی دست می‌گذارند.  بنابراین رویاهاشان در بهترین شکل مبهم و در بدترین شکل دست نیافتنی خواهد بود. اما این تصویر دربارۀ آینده اشتباه است. 

 

 من کار مطالعه آینده را در سال 1973 موقعی شروع کردم که جنگ ویتنام در حال اتمام بود، اوپک اختیار بهران انرژی را در دست گرفته بود. رسوایی واترگیت داشت به اوج می‌رسید و تورم در سراسر جهان مهار نشدنی به نظر می‌رسید. برای خیلی از آدم‌ها از روأسای شرکت‌ها گرفته تا کارمندان جز معضلات روزمره آن قدر طاقت فرسا بود که فکر کردن به آینده برایشان بی‌معنی به نظر می‌رسید. اما در بهبوهۀ آن همه طلاطم بدبینی من به اثر سه محقق برخوردم که نشان می‌دادند که داشتن دیدگاه متضاد، دیدگاه مثبت بسیار عاقلانی‌تر است. هر کدام از این متفکران به شیوۀ خاص خودشان متقاعدم کردند که لازم است به خصوص در دوران‌های بهرانی دربارۀ آینده فکر کنیم، رویا پردازی کنیم و آن را تجسم ببخشیم. درك عميق آثار اين سه محقق، به من ياد داد كه چه‌گونه زندگي خودم، خانواده‌ام، سازمانم، و جامعه‌ام را بامعناتر و ثمربخش‌تر كنم. 

  اثر اول
فرد پولاك: تصوير آينده 

  

محقق هلندی  «فرد پولاک» کتابش را با نام «تصویر آینده» اینجا به نگارش درآورد. پولاک به رابطۀ میان ملت‌ها و تصویر آینده‌شان علاقۀ زیادی داشت. مسئله‌ای که او مطرح کرد شبیه مسئلۀ مرغ و تخم مرغ بود.   

آیا تصویر مثبت یک ملت از آینده‌اش پیامد موفقیت آن ملت است؟ یا موفقیت آن ملت پیامد به تصویر مثبتی است که از آینده داشته؟ برای یافتن پاسخ او ادبیات بسیاری از ملت‌ها را مطالعه کرد. خواه باستانی خواه معاصر تا در یابد آنها چه قدر دربارۀ آیندۀ‌شان دید مثبت داشتند و چه قدر به آمالشان دست یافتند. یافتۀ او کاملإ اینجا در آتن تجسم یافته در قصر پارتنان. پارتنان ابتداع تصویر  ذهنی معمارانش بود، بعدها یونانیان آیندۀ فرهنگ‌شان را در آن مجسم کردند. این همه چطور اتفاق افتاد؟ یونانیان با رویا آغاز کردند و بعد آن رویاها را به چیزی نیرومندتر بدل کردند.   

   

بینش نتیجۀ رویا و عمل است. آن چه پولاک در تحقیقش یافته، این بود که بینش‌های مهم مقدم بر موفقیتها مهم هستند. او در نمونه‌های مکرر الگو‌های مشابهی یافت. ابتداع رهبران در پندارۀ محکمی از آینده‌ای ارائه می‌کردند بعد جوامع پنداری را می‌پذیرفتندو از آن حمایت می‌کردند. بعد آنها با همکاری هم آن پنداره را تحقق می‌بخشیدند. 2500 سال پیش اینجا در یونان این الگو تحقق یافت. همین اتفاق در روم هم افتاد و در اسپانیا و در ونیز و انگلیس و فرانسه و نظیر همین الگو در آمریکا هم اتفاق آفتاد، و حتی امروزه قدرت این را می‌توانیم در سراسر جهان ببینیم. از اروپای شرقی تا ساحل اقیانوس آرام. چیزی که مخصوصإ در پژوهش پولاک برایم جالب است، این واقیت است که بسیاری از ملت‌ها وقتی راه سقوط ‌شان را به سوی عظمت آغاز می‌کردند نه منابع‌ای مناسبی داشتند و نه جمعیت قابل قبول یا حتی برتری استراتژیک هم نداشتند. در حقیقت آنها بر خلاف جریان رود حرکت کردند. آن چه آنها داشتند بینش عمیق نسبت به آینده‌شان بود و عنصر اصلی موفقیت‌شان همین بود. این تنها عنصر نیست، ولی اولین و مهمترین انها است.   

ملت‌های بینش مند تواناتراند و ملت‌های فاقد بینش در خطرند   

اثر دوم
بنجامين سينگر: تصوير، نقش متمركز آينده   

زمانی معلم مدرسه بودم و پس از خواندن کتاب «فرد پولاک» متوجه شدم که چیزی که او دربارۀ ملت‌ها می‌گوید دربارۀ کودکان هم کاملأ صادق است. کودکانی که عمیقأ تحت تأثیر بینش ‌شان نسبت به آینده قرار دارند. تجربه‌ام به من الگوی را نشان داد: بهترین شاگردانم همیشه می‌دانستند هدف ‌شان چیست؟ و می‌خواهند در زندگی‌شان چه کار کنند؟ وقتی تحقیقات بنجامین سینگر را به نام «تصویر: نقش متمرکز آینده» خواندم در یافتم که مشابهات آن با تحقیقات دیگران کاملأ تربیت شده است. نتیجۀ پژوهش سینگر این بود شاگردان ضعیف تقریبأ هیچ تصوری از آینده نداشتند. دامنۀ توجه‌شان بسیار کم بود و معتقد بودند که آینده‌شان تنها تقدیر است که رقم می‌زند. آنها به لحاظ شخصی ضعیف بودند. این تحقیق همچنین نشان می‌داد که دانش آموزان موفق احساس می‌کردند که کنترل آینده بیشتر در دست خودشان است، و به افقهای زمانی 5 تا 10 ساله می‌اندیشیدند. در این تحقیق به خصوص یک چیز توجه مرا جلب کرد. در تشخیص دانش آموزان موفق ضریب هوشی و زمینه‌ای خانوادگی نشانه‌های کلیدی موفقیت نبودند. برخی از موفق‌ترین دانش آموزان از خانواده‌های محنت کشیده بودند و اوضاع نابسامان اجتماعی داشتند و در آزمون ستاندرد زریب هوشی نمرۀ خوبی کسب نکرده بودند، برخی از ناموفق‌ترین دانش آموزان ضریب هوشی‌شان در حد نوابغ بود و از بهترین خانواده‌ها می آمدند. پس اصلی‌ترین عامل تمایز چه بود؟ بینش، و چیزی که همۀ دانش آموزان موفق در آن مشترک بودند بینش ژرف و مثبت نسبت به آینده بود.  

فکر نمی‌کنم برای احیای مشاهدات سینگر بتوانم مکانی بهتر از اینجا بیابم. مدرسۀ ابتدایی «پی اس 121» در هارلم واقع در نیویورک. در سال 1981 در اینجا «یوجن لانگ» در جشن فارغ التحصیلی مدرسه سخنرانی کرد. او در سال 1933 از همین دبستان فارغ التحصیل شده بود و اکنون دیگر آدمی موفق، ثروتمند و خودساخته بود. او بسیار نگران مشکلات و آیندۀ بچه‌ها بود، و برای همین قصد داشت به آنها امید ببخشد. اما وقتی روی این سکو نشست به چهرۀ محصلان کلاس ‌ششم و خانواده‌هایشان و دوستانشان نگاه کرد و متوجه شد که حرف خشک و خالی معنایی ندارد. بنابراین در جا نطقش را تغییر داد و این تغییر زندگی آن کودکان را برای ابد تغییر داد. او نطقش را با ایجاد پیوند شخصی آغاز کرد و مجرای حضورش را در واشنگتن دی سی  در سخنرانی مشهور مارتین لوتر کینگ به نام «من رویایی دارم» تعریف کرد. بعد به کلاس ششمی‌ها گفت: «هر کس باید رویای داشته باشد. رویاهای شما مهم است، زیرا آیندۀتان را شکل می‌دهد و تحصیل کلید آن آینده است.» او دربارۀ سفر به دورۀ راهنمایی دبیرستان و دانشگاه صحبت کرد. اما وقتی کلمۀ «دانشگاه» را به زبان آورد متوجه شد که دانشگاه برای اکثر این کودکان کاملأ دست نیافتنی است. برای همین به آنها گفت: «تصور نکنید نمی‌توانید به دانشگاه بروید، برای اینکه می‌توانید.» و بعد در حضور خانواده و دوستانشان به آن کلاس ششمی ها قول داد به همۀ کسانی که از دبیرستان فارغ التحصیل شوند، شخصاً بورسیه دانشگاهی می‌دهد. آنجا کلاس ششمی‌ها جمع شده بودند که امیدی به رفتن دانشگاه نداشتند و یکباره با این وعده رو به رور شده بودند. آقای لنگ در میان تشویق حضار سر جایش نشست، ولی او می‌دانست که پول به تنهای به این کارایی را ندارد. او باید مسیری را برای آن وعده فراهم می‌کرد. پس بی‌درنگ ساختاری حمایتی را ایجاد کرد تا معلمان و والدین و مؤسسات اجتماعی همکاری کنند تا دانش آموزان مطمئن شوند که این تصور تحقق خواهد یافت. از سابقۀ آن مدرسه می‌شد پیش ‌بینی کرد که از آن جمع کلاس ششم فقط  %25  از دبیرستان فارغ التحصیل شوند و از آن %25 تقریباً هیچ کس وارد دانشگاه نشود. اما به لطف آقای لنگ و زحمات او و اهل محل 48 نفر از 52 دانش‌آموز از دبیرستان فارغ التحصیل شدند و از آن 48 نفر 40 نفر وارد دانشگاه شدند.    

   

اینجا در مدرسۀ ابتدایی «پی اس 121» در قلب هارلم مشاهده می‌کنیم که آن چه بنجامین سینگر نوشته کاملأ نمود پیدا کرده، قدرت بینش کودک به یاری اجتماع کمک می‌کند او بر مشکلات تاریخیِ اقتصادی غلبه کند. در او انگیزه‌ای ایجاد می‌کند تا به موفقیت‌های فوق‌العاده دست یابد. پس وقتی از فرزندانمان می‌پرسیم می‌خواهی در آینده چه کاره شوید کمک می‌کنیم دربارۀ این موضوع بسیار مهم فکر کند. هرگز جواب‌هایشان را بی ارزش تلقی نکنیم. ولو اینکه هر هفته نظرشان عوض شود. با گوش کردن با فرزندانمان نشان می‌دهیم که رویاهایشان دربارۀ آینده مهم است، و علاقۀ ما به رویاهای آنها اعتماد به نفس و توان می‌بخشد تا بتوانند آینده‌شان را شکل دهند. 

 در ملت‌ها و کودکان الگوی مشابه را می‌بینیم، قدرت مشابه را: قدرت بینش   

اثر سوم
ويكتور فرانكل: انسان در جست‌وجوي معنا 

  در جنگ جهاني دوم، بسياري از يهوديان و لهستاني‌ها و روس‌ها و كولي‌ها در اردوگاه‌هاي آلماني كشته شدند. سومي محققي كه بر افكار و زندگي من تأثير گذاشت، توي همين اردوگاه‌هاي مخوف به يافته‌هايش دست پيدا كرد. نام او ویکتور فرانکل بود. او در وین به کار روانکاری مشغول بود. کار زندگی‌اش خوب بود، ولی یهودی بود. با آغاز جنگ جهانی نازی‌ها او را همراه هزاران نفر دیگر با کامیون‌های باری به این دوزخ زمینی آوردند. وقتی به اینجا رسید برای خود سه هدف تعیین کرد. اول: زنده ماندن، دوم: استفاده از مهارت پزشکی برای معالجۀ افراد، سوم: تلاش برای آموختن. فکرش را بکنید در بهبوهه‌ی آدم سوزی کسی سعی کند بیاموزد؟ فرانکل  به هر سه هدفش دست یافت، و پس از جنگ او به وین بازگشت و کتابش را که اکنون کلاسیک شده با نام «انسان در جست‌و‌جوی معنا» نوشت و آموخته‌هایش را شرح داد. فرانکل در کتابش تأکید کرد که اغلب زندانی ها را بلافاصله اعدام می کردند. ولی توجه او بیشتر به کسانی است که همچون خودش در شرایطی وحشت‌ناک به کار گمارده می شدند. میلیون‌ها نفر جان باختند. اما در میان آنها که زنده ماندند ویکتور فرانکل رشته‌ای مشترکی یافت که برای بقأشان ضروری بود. تمام کسانی که زنده ماندند کار مهمی داشتند که در آینده  باید انجامش می‌دادند، بگذارید تکرار کنم تمام کسانی که زنده ماندند کار مهمی داشتند که در آینده  باید انجامش می‌دادند، و اینجا دوباره همان الگو را می‌بینیم قدرت بینش نسبت به آینده برای غلبه بر ناملایماتی که ظاهرأ غلبه نیافتنی است. بگذارید این را با شرحی یکی از داستان‌های فرانکل روشن کنم. دو نفر قصد خودکاشی داشتند. این در اردوگاه اتفاقی عادی است. دوستشان با یاد آوری آینده‌شان اصطلاحا جانشان را نجات داد. آینده برای یکی از آنها فرزند کوچکش بود که بسیار دوستش می‌داشت و در کشور غریب چشم‌انتظارش بود. برای دیگری آیندۀ یک انسان نبود. او دانشمندی بود که کتاب‌های نوشته بود که هنوز ناتمام بود. کار او را کسی دیگری نمی‌توانست تکمیل کند، و وقتی مسئولیتشان را در قبال اینده به یادشان آورد، آن را پذیرفتند و توان ادامه دادن و زنده ماندن را یافتند. این عامل برای فرانکل نیز موثر بود.  

    

او چنین می‌نویسد: در واقع در میان اشک‌های ناشی از درد و رنج من مرتبا به مشکلات کوچک زندگی فلاکت بارمان فکر می‌کرد. امشب برای شام چه خواهند داد. اگر به عنوان جیره اضافه سوسیسی به من دادند، بهتر نیست آن را با تکیه‌ای نان عوض کنم، بهتر نیست آخرین نخ سیگارم را که از دو هفته پیش پاداش گرفتم با کاسه ای سوپ عوض کنم. چطور می‌توانم به جای نخی که یکی از بند کفش‌هایم بود قد سیمی بیابم. چه کسی می‌تواند کمک کند تا به جای این پیاده‌روی‌های طولانی روزانه در اردوگاه کاری دست و پا کنم. از این که هر روز و هر ساعت به چنین مسائل بی‌ارزش فکر می‌کردم متنفر بودم. افکارم را به زور به سمت دیگری سوق می دادم. یکباره خودم را در جایگاه پرنور و گرم و مسرت بخش سالن سخنرانی یافتم. مقابلم حضار روی صندلی‌های راحت چرمی به دقت به حرف‌هایم گوش می‌کردند. داشتم دربارۀ روان‌شناسی اردوگاه‌های کار اجباری سخنرانی می‌کردم. با این شیوه توانستم تا حدودی افکارم از آن وضعیت و محنت آن لحظات جدا کنم، و حالا او آنها را پاره‌ای از گذشته می‌پنداشت. پیام فرانکل روشن است. برای من و برای شما ضروری است که کاری  برای انجام دادن در آینده داشته باشیم. بینشی مثبت نسبت به آینده داشته باشیم، چون همین است که به زندگی‌مان معنا می‌بخشد.    

این خسیسه‌ی انسان است که فقط با نگریستن به آینده می‌تواند زنده بماند و این تنها راه نجات اوست، در دشوارترین لحظات حیات. 

همۀ‌ ما در زندگی‌مان از رودها عبور می‌کنیم. آن سوی رود آینده‌مان قرار دارد. گاهی جریان رود آرام  و عبور آسان است، در مواقعی نیز رود مطلاتم است و عبور غیر قابل پیش ‌بینیی. اغلب اوقات در طی این لحظات  پر طلاتم ما سعی می‌کنیم با پریدن در آب و شنا کردن از رود گذر کنیم، ولی می‌بینیم که با جریان آب به پایین رودخانه برده می‌شویم. امیدواریم وقتی که به کرانۀ دیگر می‌رسیم آنجا مساعد باشد. اما راهی بهتری برای گذر از رود نیز هست. این که نسبت به آینده‌مان بینش داشته باشیم. آن وقت می‌بینیم بینش ‌مان با قدرتش از ما پشتیبانی می‌کند. بینش مثل یک طناب به آن سوی رود می‌رسد. تا وقتی که وارد آب می‌شویم دست آویزی داشته باشیم. در حالي كه رود سعي مي‌كند ما را به درون خويش ببلعد، ما بايد طناب را با عضلاتمان محكم بگيريم، با مغزمان فكر كنيم و با قلب‌مان به هدفمان (رسيدن به آن سوي رود) راسخ بمانيم. البته هيچ‌كس ديگري نمي‌تواند اين كار را براي‌مان انجام بدهد. اما اين چشم‌انداز روشن و اين بينش مثبت نسبت به آينده، مي‌تواند در يك مقياس كلان (مثلا در يك تيم، يك سازمان، يك شهر، يك كشور و …) هم ترسيم شود. 

اجزای اصلی بینش چیست؟ 

-       اول: بینش را رهبران باید گسترش دهند!  

توده‌ها بینش را به وجود نمی‌آورند. رهبران خبره را با مردم‌شان صحبت می‌کنند و به حرف‌شان گوش می‌کنند و در ضمن از اخبار دنیا آگاه می‌شوند و آن را می‌کاوند. اما این نقش رهبر است و نه پیروان که این اطلاعات را بگیرند و آن را با بینشی قدرتمند و منسجم مبدل کنند. 

-       دوم: گروه باید از بینش رهبر آگاه شود و بر سر حمایت از آن توافق کند.  

اگر آن آگاهی و حمایت را داشته باشد، آنگاه اجتماعی بینشمند دارید. در ضمن برای سازمان‌ها این آگاهی موجب توافق بر سر مسیر حرکت می‌شود، و هنگامی که توافق بر سر مسیر حاصل شود تصمیم‌گیری به اندازۀ قابل ملاحظه‌ای بهبود میابد چون می‌توان هر تصمیم را با مسیر بینش سنجید. افراد اجتماعی بینشمند باید برای به تحقق رساندن بینش با یکدیگر کار کنند. 

-       سوم: یک بینش برای آن که موفق شود باید جامع و پر جزئیات باشد.  

کلیات هیچ گاه به تنهایی مفید نیست. می‌خواهیم در بازار اول باشیم، می‌خواهیم بهترین شرکت دنیا باشیم، می‌خواهیم مبتکرترین صنعت دنیا را داشته باشیم اینها کلماتی قشنگی هستند، ولی بینش را تشکیل نمی‌دهند. برای داشتن بینش ما باید چگونگی، زمان، علت و ماهیت قضیه را با دقت کافی بدانیم تا هر کسی در اجتماعی بینشمند بتوانند مکان مهم خود را در آن بینش بیابد. هر کس باید بداند که چگونه کمک کند و چطور مشارکت کند. 

-       چهام: بینش باید مثبت و انگیزه بخش باشد.  

یک بینش باید مقصد داشته باشد و همه را به بالندگی اساسی برانگیزد تا بتوانیم مهارت‌هایمان را فراتر از حوزه ی کارهایشان سوق دهیم. یک بینش باید ارزش تلاش و کوشش را داشته باشد. 

هنگامی که بینش تان را به وجود می‌آورید، بهتر است بر سر بینش بسیار بزرگ مرتکب خطا شوید تا بینشی نه چندان بزرگ  

دوست دارم ماجرایی را برایتان تعریف کنم. این ماجرا از نوشته‌های «لورن آیزلی»  الهام گرفته شده بود. آیزلی  فرد بی نظیری بود، زیرا به بهترین شکل دو فرهنگ را در هم آمیخت.  او دانشمند و شاعر بود، و از آن دو دیدگاه به زیبای دربارۀ دنیای ما و نقش ما در آن مطلب می‌نوشت. روزگاری مرد فرزانه‌ای بود. تقریبا مثل خود آیزلی که برای نوشتن مطالبش به لب آقیانوس می‌رفت. او عادت داشت که قبل از شروع کارش در ساحل قدم بزنید. یک روز که در ساحل راه می‌رفت، هنگامی که به پایین ساحل نگاه کرد کسی را دید که حرکات شبیه رقص بود. او از این که تا آن مرد برقصد لبخندی زد، بنابراین تندتر حرکت کرد، تا به او برسد. وقتی که نزدیکتر شد دید که او  مردی جوانی است و آن جوان نمی‌رقصد. اما در عوض خم می‌شود روی ساحل و چیزی برمی‌دارد و خیلی آرام آن را به آقیانوس پرتاب می‌کند. هنگامی که مرد فرزانه‌ای به او نزدیک شد صدایش کرد. 

-       صبح بخیر، چه کار می‌کنی؟ 

مرد جوان درنگ کرد به بالا نگریست و جواب داد 

-       ستاره‌ای دریای به آقیانوس می‌اندازم. 

-       فکر می‌کنم اجازه دارم که بپرسم چرا ستاره‌های دریای را به آقیانوس می‌اندازی؟ 

-       خورشید بالا آمده و مد فرو می‌رود و اگر آنها را به آقیانوس نیاندازم خواهند مرد. 

-       اما جوان، مگر نمی‌دانی که ساحل کیلومترها امتداد یافته و در کنارش میلیون‌ها ستاره‌های دریای است. ممکن نیست که بتوانی تأثیری بگذارید. 

مرد جوان مادبانه گوش کرد، خم شد، ستاره‌ای دریای دیگری برداشت، و آن را در پشت امواج شکننده به آقیانوس انداخت. 

-       برای آن یکی که مؤثر بود. 

 

پاسخش آن مرد متعجب کرد. او آشفته شده بود و نمی‌دانست چطور جواب دهد. بنابراین در عوض به کلبه‌اش بازگشت تا نوشته‌هایش را از سر گیرد.  در تمام روز وقتی می‌نوشت تصویر آن مرد در ذهنش بود. سعی کرد اعتنای نکند، ولی آن تصویر پابرجا ماند. 

دست آخر در اواخر بعدازظهر متوجه شده که او به عنوان دانشمند و به عنوان شاعر به ماهیت اساسی عمل مرد جوان پی نبرده بود. زیرا دریافت که مرد جوان با آن کارش تصمیم گرفته بود که تنها نظارگر گذر زندگی در دنیا نباشد. بلکه تصمیم گرفته بود که در جهان عامل و فاعل و منشا اثر باشد. از خودش حجالت کشید. آن شب آشفته حال به رختخواب رفت. صبح از خواب بیدار شد و می‌دانست باید کاری کند. بنابراین بلند شد، لباسش را پوشید، به ساحل رفت و مرد جوان را یافت. و همراه او روز را به انداختن ستاره‌ای دریای به داخل اقیانوس سپری کرد.

عمل آن مرد جوان نمایان گر چیزی با اهمیت برای تک تک ماست. ما همگی توانای اثرگذاری را داریم، و اگر بتوانیم مانند آن مرد جوان به آن موهبت واقف شویم با قدرت بینش مان صاحب نیرو شکل بخشی به آینده‌مان می‌شویم، و این چالشی برای من و برای شما است. هر کدام از ما باید ستاره‌ی دریایی مان را بیابد، و اگر ستاره‌هایمان را خوب و خردمندی پرتاب ‌کنیم. تردیدی ندارم که قرن 21 جای بسیار خوبی خواهد بود.

 

به خاطر بسپارید: 

بینش بی عمل صرفأ یک رویا است و عمل بی بینش صرفأ وقت گذرانه است. بینش به همراه عمل است که می‌تواند دنیا را دگرگون کند. 

  

  

 اين نوشته برگرفته از يك فيلم آموزشي با عنوان زير است: 

.The Power Of Vision/Joel Athur Barker 

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.